تبليغاتX
یاسمین کوچولوی شیطون
پست خصوصی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:1 توسط بنفشه مامان یاسمین |

حلول ماه مبارک رمضان رو بر همه مسلمانان تبریک میگم .

طاعات و عباداتتون قبول باشه .

سلام مامانی ها خوبین

*************************

اول از همه بگم که وبلاگ یاسمن جونم 2 ساله شد .اول شهریور تولد 2 سالگی وبلاگ یاسمن جونی بود .انگاری دیروز بود که این وبلاگ رو درست کرده بودم .خیلی زود گذشت .

*************************

تا تولد خود یاسمن جونی هم فقط یک ماه و یک هفته دیگه مونده .دخترکم داره 5 سالش میشه .امسال که هیچ کسی هم نیست که برای تولد یاسمن دعوتشون کنیم .همه دوستاش رفتن مسافرت .

*************************

روز  جمعه هم هفتمین سالگرد ازدواجمون هست . خیلی زود گذشت .باورم نمیشه به همین زودی هفت سال گذشت .

*************************

یک ماه دیگه هم مدرسه هاش شروع میشه و خانومی مون محصل میشه .هنوز نرفتیم که لباس هاشو از مدرسه بگیریم .شاید هفته دیگه برم و لباساشو بگیریم .و هم ببینم از کی شروع میشه مدرسش .سالهای دیگه که از 15 شهریور شروع میشد ولی امسال بخاطر ماه رمضان مدرسه ها از مهر شروع میشه .

هنوز کیف و لوازم مدرسه هم براش نگرفتم .چون میدونم اگه بگیرم تا روزی که بخواد بره مدرسه باید یکی دیگه بگیرم .منم گذاشتم اخر سر بگیرم .البته یک کیف پارسال براش گرفته بودم اینقدر دوست داشت بره مدرسه و کیف داشته باشه یک کیف مدرسه و کل لوازم التحریر یک سری کامل براش گرفتیم .ولی برای مدرسش میخوام جدید بگیرم .

*****************************

نمیدونم همه دختر های هم سن یاسمن لجبازن یا فقط دخملی من اینطوریه .مکافاتی دارم باهاش وقتی میخوایم بریم بیرون .برای لباس پوشیدن و مو بستنش .هر لباسی که براش بیارم میگه اینو نمیخوام اینو دوست ندارم .با هزار دردسر لباسشو تنش میکنم و دوباره موقع مو بستن روز از نو روزی از نو . دوباره این مدلی نمیخوام موهامو ببندی اینجوری دوست ندارم .خلاصه کلی دردسر داریم با این دختری .

هر چی هم باهاش صحبت میکنم که لباسی که من براش انتخاب میکنم حتما خوبه و بهش میاد قبول نمیکنه .خودش هم که اگه بخواد به سلیقه خودش لباس بپوشه که افتضاحه .

*************************

کامپیوتر و سی دی رو هم هنوزم خیلی دوست داره و اگه بزارمش از صبح تا شب میخواد بشینه پیش کامپیوتر و سی دی ببینه . البته الان خیلی محدود کردم و فقط یک روز در میون یک ساعت اجازه داره سی دی ببینه .کامپیوتر رو رمزی کردم که نتونه روشنش کنه . هر موقع که میخوام روشنش کنم یاسمن میاد و میخواد ببینه رمزش چیه . یک بار هم موفق شد و رمزشو یاد گرفت که مجبور شدم دوباره عوضش کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:53 توسط بنفشه مامان یاسمین |

 

نیمه شعبان و میلاد با سعادت حضرت مهدی(عج) رو به همه تبریک میگم .

همچنین به روایتی تولد دختر گل خودم رو تبریک میگم که اونم روز نیمه شعبان به دنیا اومد .درست مثل 5 سال پیش که یاسمن به دنیا اومد اون روز هم جمعه بود و نیمه شعبان .چقدر زود میگذره داره 5 سال میشه از اون روز خوب و به یاد ماندنی .

******************************

چند روز پیش بلاخره در یک اقدام سریع و بدون اصلاع بابا جون و به خواست خود یاسمن رفتیم و موهاشو کوتاه کردم .اخه هوا خیلی گرم شده و موهای یاسمن خیلی بلند شده بود و همش گرمش میشد ومیگفت برم موهامو کوتاه کنین من میخوام موهام کوتاه باشه منم بلاخره رفتم و موهاشو کوتاه کردم تا روی شونه هاش .خودش که خیلی خوشش اومد .بابا جون هم اولش همش میگفت چرا کوتاه کردی موهاشو ولی بعدش دیگه هیچی نگفت .

****************************

چند روز پیش داشت تو خونه بدو بدو میکرد که پاش به فرش گیر کرد و افتاد و چونش خورد به دیوار و شکافته شد و خون شد و کلی گریه کرد دخترکم .من تو اشپزخونه بودم که دیدم صدای افتادن و بعدش هم گریه یاسمن بلند شد . اومدم دیدم با صورت رو زمین افتاده و گریه میکنه . بغلش کردم و دیدم صورتش طوری نشده و پرسیدم که کجات خورد که چونشو نشون داد . خواستم هواسشو پرت کنم گفتم وای ببین داره خون میاد تا دستشو برد زیر چونش و نگاه کرد دید دستش پر خون شده خونارو که دید گریش بلند تر شد .وقتی نگاه کردم زیر چونشو دیدم بدجور شکاف خورده و باز شده و گوشتش معلومه به هر بدبختی بود خونشو بند اوردم و با بتادین ضد عفونیش کردم .تا دیروز هنوز هم زیر چونش زخم بود که دیروز خودش افتاد .

****************************

راستی فرشته مهربون شبها میاد و ناخن های یاسمن رو لاک میزنه .صبح که یاسمن از خواب بیدار میشه و ناخن هاشو میبینه خیلی خوشحال میشه کلی ذوق میکنه .منم میگم چون دختر خوبی هستی فرشته ها میان و برات لاک میزنن .

****************************

دیگه اینکه 10 روزی عمو جون یاسمن اومده بودن پیش ما و یاسمن همش میگفت ما هم با عمو فرید بریم مشهد .

اینم چند تا عکس  از یاسمن جون  با موی کوتاه

یاسمن در امارات مول

عروسک من در فست فود امارت مول

یاسمن و باربی

یاسمن  و باربی در toy  store

موی کوتاه بهش میاد یا نه؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:43 توسط بنفشه مامان یاسمین |

اول از همه سلام

دوم اینکه روز پدر و ولادت حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم .روز پدر و به بابا جون خوب و مهربون یاسمن بازم با تاخیر تبریک میگم .همچنین به پدر خودم و پدر همسرم تبریک میگم .از خدای بزرگ میخوام همیشه سایه شما دو پدر عزیز رو سرمون باشه و دعای خیرتونو هیچ وقت از ما دریغ نکنین .

بازم دیر شد اپ کنم .

********************

یک خطر بزرگ هفته قبل از بیخ گوش بابا جون خدا رو شکر رد شد .هفته قبل شب که بابا جون میخواد بیاد خونه میره که پلاستیکای خرید رو بزاره صندوق عقب ماشین .در صندوق رو که باز میکنه در به شدت باز میشه و همون موقع هم بابا جون وسایلا رو میخواد بزاره که تا سرشو میاره پایین در صندوق عقب به شدت میاد پایین و میخوره به سر بابایی .و تا بابا جون سرشو میاره بالا میبینه صورتش پر خون شد .بله سر بابا جون میشکنه و یک شکاف چند سانتی باز میشه .همون موقع من زنگ زدم به موبایل بابا جون که دیدم صداش داره میلرزه تا پرسیدم چی شده گفت که سرم به در خورده و داره خون میاد .خیلی نگران شدم خودتون میدونین ادم این جور خبرارو که میشنوه چه حالی به ادم دست میده . به بابا جون گفتم زود بورو بیمارستان و گوشی رو قطع کردم .خیلی نگران شده بودم همش فکر میکردم اتفاق بد تری نیوفتاده باشه و همسرم به من گفته در خورده به سرم .بازم خوب بود که داداشم بوده با همسرم و کمی خاطرم جمع بود که تنها نیست .خلاصه تا یک ساعت بعد دلم به هزار راه رفت اینقدر میترسیدم که حتی جرات نمیکردم زنگ بزنم و بپرسم که چی شد .بلاخره زنگ زدم به موبایل داداشم و ازش پرسیدم که چی شد که گفت اتفاقی نیوفتاده و کمی خراش بوده که خوب شده و بیمارستان هم نرفتیم الان اومدیم برای تو حیاط گل بخریم . منم که اینو شنیدم خاطرم جمع شد وکمی هم همسری بیچاره رو ملامت کردم که منو نگران کرده و اتفاقی نیوفتاده بوده .یک ساعت دیگه هم گذشت و دیدم که بابا جون داداشم اومدن . در و که باز کردم همسری رو دیدم با یک سر باندپیچی کرده .که تازه متوجه شدم داداشم به خاطر اینکه من نگران نباشم دروغ گفته به من .سر همسری چند تا بخیه خورده بود و کمی از موهاشم تراشیده بودن که بتونن بخیه بزنن .خدا رو شکر که بخیر گذشت .چند روز سرش باند پیچی بود و یک روز در میان میرفتیم برای پانسمان و ضد عفونی کردن .هفته بعد هم باید بریم که بخیه ها رو در بیارن .

*************************

یاسی جونم هم چند روز سرماخورده بود و اصلا حال نداشت و بی اشتها شده بود که الان خدا رو شکر کمی بهتر شده .

هوا خیلی خیلی گرم شده .

*************************

فستیوال تابستانی دبی هم چند روزه شروع شده و دو سه بار یاسمن رو بردم ریف مول که اونجا برای بچه ها برنامه دارن . هم نمایش و مسابقه هم نقاشی و کاردستی و نقاشی روی صورت بچه ها .یاسمن جون هم هر دفعه رفته صورتشو داده براش نقاشی کشیدن .یک بار پروانه یک بار گربه و دفعه اخری هم گفته میخوام گل بکشه تو صورتم .برنامه های جالبی هست برای بچه ها .همین که اینجا که همه بچه ها تنها هستن و جای دیگه ای هم نمیشه که بچه ها رو برای تفریح ببریم به خاطر گرمی هوا این برنامه ها برای سرگرمی بچه ها خیلی خوبه .

************************

یاسمن خانوم هم این چند وقت خودشو با نقاشی کشیدن و تلویزیون دیدن سرگرم میکنه .تازگی ها نقاشی با اب رنگ رو بیشتر میپسنده .با اسباب بازیهاش هم اصلا کار نداره چند وقته همه رو ول کرده حتی بهشون نگاه هم نمیکنه در حالی که قبلا خیلی باهاشون بازی میکرد .الان دیگه بزرگ شده و بازی با عروسک و اسباب بازی براش جالب نیست .بازی این روزاش بیشتر عروس بازی هست .مثلا یاسی عروس میشه و ما مهمون ویاسمن میاد مثل عروسا به ما خوش امد میگه و با ما سلام احوال پرسی میکنه .

حرفهای خیلی قلمبه سلمبه ای هم تازگی ها یاد گرفته که خیلی خوشم میاد.

مثلا وقتی از ما میخواد که براش کاری رو انجام بدیم اولش میگه :خدا تو رو خیر ببینه (خدا خیرت بده)این کارو برام انجام میدی؟

یا اون روز که به خاطر سرماخوردگیش براش سوپ درست کرده بودم بعد از اینکه سوپشو خوردبه من میگه مامان مرسی سوپ فوق العاده خوشمزه شده بود .

کلماتی مثل :اتفاقا .. .. به هیچ وجه ..و چند تا کلمه دیگه که الان تو ذهنم نیست رو خیلی خوب تو جمله هاش به کار میبره.

نقاشی کشیدنش خیلی بهتر شده الان دیگه فکر میکنه و نقاشی میکشه . راستی روز پدر هم برای بابا جونش نقاشی کشیده بود وشب که بابا جون اومد خونه نقاشی رو بهش داد و گفت این برای شماست .

توی نقاشیهاش خورشید ..باران..خونه با پله هاش ...دریا...سبزه ...گل و درخت میکشه .

*************************

روزهای جمعه با بابا جون و دایی سعیدش میره استخر جلوی خونمون و شنا میکنه و قبلا توی استخر بچه ها میرفت ولی الان میره توی استخر بزرگها و بازوبنداشو میبنده به بازوهاش و میره تو استخر بزرگها و بازی میکنه .خودش خیلی خوشحاله که توی استخر بزرگها میره و دیگه نمیترسه .

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:1 توسط بنفشه مامان یاسمین |

سلام

اول از همه روز مادر رو به همه مامان ها از جمله مامان خوب و زحمت کش خودم و مادر همسرم البته با تاخیر تبریک میگم .

ببخشید که بازم دیر شد و نتونستم زودتر روز مادر رو تبریک بگم .

******************************

این چند وقته خیلی گرفتار بودم .

یکی از دلایل گرفتاریم عروس شدن دختر عمه یاسمن خانمدر مشهد بود که به تازگی ازدواج کرده و همه خرید عروس خانم از لباس و کفش و کیف و لوازم داماد به گردن من افتاده بود که یکی دو هفته کار هر روزم بازار رفتن و خرید کردن بود اونم تو هوای گرم و با بچه .

البته یاسمن خیلی خانم بود و به جز یکی دو روز دیگه اذیت زیادی نکرد .

الهام جون مبارکت باشه امیدوارم در کنار همسرت خوشبخت باشی و زندگی خوبی داشته باشین .

 *****************************

گرفتاری بعدی هم اومدن خاله و دختر خاله هام بود که چند روزی اومدن دبی .و من مهماندار بودم .یاسمن هم با دختر دختر خالم (مونا) حسابی دوست شده بود و اصلا حاضر نبودن که از هم دور بشن .

بعدیش هم اینکه بلاخره یاسمن جون رو تو مدرسه ثبت نام کردم و خیالم راحت شد .البته دو سه هفته طول کشید تا مدارک لازم برای ثبت نام جور شد و تونستیم اسمشو بنویسیم .

یاسی جون رو تو مدرسه بین المللی توحید ایرانی ثبت نام کردم که تدریسشون کامل انگلیسی هست و روزی یک ساعت هم فارسی درس میدن .دلیلم برای ثبت نام تو مدرسه ایرانی هم چند علت داشت که هم در کنار انگلیسی میتونه فارسی هم یاد بگیره و هم اینکه چون تا حال تو خونه بوده محیط انگلیسی براش سخت بود .و چند دلیل دیگه که برای خودم خیلی مهم بود .

انشالله از 3 ماه دیگه دخترک منم مدرسه ای میشه و از این بابت خیلی خوشحاله .

امیدوارم در تمام مراحل تحصیلش موفق باشه .

در راستای تکمیل کردن مدارک مدرسه دختری دو تا واکسن هم نوش جان کرد و گواهی واکسن رو از اقای دکتر دریافت و به مدرسه تحویل داد .

و دو روز هم تب داشت و جای واکسنش درد میکرد که از دیروز بهتر شده .

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:56 توسط بنفشه مامان یاسمین |