سلام به همه دوستان ما دو هفته ای میشه که از مسافرت برگشتیم . خیلی خوش گذشت و سفر خیلی خوبی بود .جای همگی خالی . عید قربان رو هم به همه مسلمانان تبریک میگم . از روزی هم که اومدم اینقدر سرم شلوغ بوده که اصلا وقت نکردم که بیام و اپ کنم . ****************************** یاسمن جونی هم بعد از 20 روز غیبت از مدرسه دوباره به مدرسه رفت و برعکس اونی که فکر میکردم که شاید بعد از این چند روز دوباره برای رفتن به مدرسه اذیتم کنه اصلا اینطور نبود و با شوق و ذوق رفت سر کلاس و مربی هاش هم با دیدنش خیلی تحویلش گرفتن و خوشحال شدن . ****************************** خوب خاطرات سفر رو شروع کنم . ما روز پنج شنبه 29 اکتبر ساعت 9 صبح پرواز داشتیم به طرف مونیخ المان خونه دایی همسری.ساعت 8 صبح عمو جون یاسمن که اومده بودن دبی ما رو بردن فرودگاه .و ما رفتیم و بعد از تحویل دادن چمدون ها رفتیم به طرف فروشگاه .تا ساعت 9 که رفتیم و سوار هواپیما شدیم .پرواز هم تا مونیخ 6 ساعت بود که اولش به نظرمون خیلی طولانی اومد ولی بعد از پرواز مشغول دیدن فیلم شدیم و مهماندارها هم مشغول پذیرایی .یاسمن هم شروع کرد به کارتون دیدن که حدود 10 تا شبکه فقط کارتون داشت .زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم رسیدیم و اصلا خسته نشدیم . یاسمن جونم تو هواپیما قبل از پرواز اونجا هم دایی همسری اومده بود دنبالمون و رفتیم خونشون .هوا هم اونقدر که فکرشو میکردم سرد نبود .ولی آسمان ابری مشهور المان همچنان ابری و تیره بود . خلاصه رفتیم خونه و نهار خوردیم و بعدش رفتیم بیرون دوری زدیم و بعدش رفتیم رستوران دایی همسری که پییزا فروشی دارن .بعد از خوردن کافی پییزا اوردن که راستش به ذائقه ما جور نبود و زیاد خوشمون نیومد ولی المانی ها چنان با ولع میخوردن که خدا میدونه . فرداش هم رفتیم چند تا فروشگاه رو دیدیم .که به نظر ما زیاد جالب نبود . روز شنبه هم بعد از خوردن صبحانه با دایی همسری و دخترشون ایدا به طرف سوئد به راه افتادیم . جاده های خوب و قشنگی بود . بعد از چند ساعت از مرز المان گذشتیم و وارد خاک دانمارک شدیم .مرز ها خیلی جالب بود برعکس بقیه مرزها که پاسپورت و ویزا میخوان و بازرسی میکنن سر مرز اونجا اصلا ادم نمیفهمه چه موقع از مرز المان خارج شدیم و کی وارد خاک کشور دیگه شدیم .مثل مسافرت داخل کشور بود .از خاک دانمارک به طرف سوئد قسمتی از راه رو باید با کشتی میرفتیم که اونجا هم جالب بود . کشتی های بزرگی بود که هر نیم ساعت حرکت میکرد . و چند طبقه داشت که طبقه پایین پارکینگ مترو بود طبقه بعد مخصوص کامیون ها و طبقه بالا تر مخصوص ماشین های سواری .با ماشین رفتیم و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم بالا .اونجا هم چند تا مغازه و رستوران و لوازم ارایش و عطر فروشی و سوپر مارکت بود که مردم تا وقتی میرسن حوصلشون سر نره .45 دقیقه راه بود تا اون طرف اب .چند دقیقه ای هم رفتیم روی عرشه کشتی که چون شب بود چیزی دیده نمیشد و هوا هم خیلی سرد بود . ناز گل من رو عرشه کشتی .بعد از بیرون اومدن از کشتی وبعد از حدود نیم ساعت راه دوباره 20 دقیقه راه هم پل زیر زمینی بود که گفتن این پل هم زیر دریا هست بعد از اون حدود 10 دقیقه هم پل روی دریا بود که خیلی پل قشنگی بود .ساعت 9 شب رسیدیم سوئد خونه خاله همسر جون .یاسمن هم تا رسیدیم رسما منو کچل کرد از بس گفت کی میرسیم خونه ملیکا و شقایق .شقایق و ملیکا دختر خاله های همسری هستن که پارسال که رفته بودیم مشهد اونا هم اومده بودن و با یاسمن حسابی دوست بودن .اونجا هم که رسیدیم بلافاصله شروع به بازی کردن شدن و خوش گذروندن . یاسمن ملیکا و شقایق نقاشان کوچک فرداش هم دایی دیگه همسری با خانم و بچه هاشون که تو شهر مالمو سوئد هستن اومدن دیدن مون .تا شب خونه بودیم .فرداش صبح بعد از صبحانه رفتیم دوری زدیم تو شهر و چون شهری که خاله همسری هست کوچیک بود رفتیم به طرف مالمو که بزرگ تر هست و 20 دقیقه راه بود .اونجا هم رفتیم دو سه تا مال رو دیدیم .راستی من سوغاتی برای دختر خاله های همسری ست گردنبند و گوشواره و دستبند برده بودم که مثل مال اونا برای یاسمن هم گرفته بودم .اونجا شقایق که بزرگتر هست و گوشاش سوراخ بود گوشواره هاشو گوشش کرد ولی ملیکا و یاسمن که گوشاشون سوراخ نداشت همش گفتن ما هم میخوایم که گوشواره داشته باشیم . خاله همسری گفت بیا بریم گوشاشونو سوراخ کنیم که من گفتم گوشای یاسمن حساسیت داره و یک بار دیگه هم سوراخ کردم ولی اذیت شده و گوشاش حساسیت کرده که خاله جون گفت که گوشواره های اینجا جنسش پلاستیکی هست و حساسیت نمیکنن.منم کلی خوشحال شدم و رفتیم مالمو بعد از بازار رفتیم یک طلا فروشی که اشنای خاله جون بود که گوش های بچه ها رو سوراخ کنیم .هر دو شون با ذوق و شوق حاضر بودن برای سوراخ کردن تازه دعوا داشتن که هر کدوم میگفتن من میخوام اول بشینم که یاسمن برنده شد و اول نشست .با صورت خندان و خوشحال .ولی با سوراخ کردن اولین گوشش خنده از صورتش رفت ولی بازم خودشو نباخت و چیزی نگفت .با سوراخ کردن گوش دیگه صورتش اخمو شد .طفلی مثل اینکه درد کرده بود .بعدش هم ملیکا نشست و اونم گوشاشو سوراخ کرد .بعدش هم رفتیم براشون بستنی جایزه گرفتیم .به این صورت گوشای دخملی هم سوراخ شد و تا حالا خوبه و حساسیت نکرده . نازگل من در حال سوراخ کردن گوش بعد از سوراخ کردن (قیافه یاسمن رو ببینین اینجا هم جایزه شونو میخورن بعدش از بازار رفتیم خونه دایی همسری .یکی دو ساعتی گفتیم و خندیدیم و چای و عصرونه خوردیم و اومدیم دوباره خونه خاله همسری .برای فردا نهار هم دایی همسری ما رو دعوت کردن خونشون . فردا صبح دوباره رفتیم مالمو خونه دایی همسری که خیلی خوش گذشت .تا بعد از ظهر کلی گفتیم و خندیدیم بعدش همه با هم رفتیم بیرون .چند تا بازار رو گشتیم و شب دوباره اومدیم خونه دایی جون و بعد از خوردن چای و میوه و شام اومدیم خونه خاله جون .روز بعدش هم با خاله جون رفتیم بازار نزدیک خونشون و کمی خرید کردم .هوا خیلی خیلی سرد بود طوری که تموم استخونام بی حس شده بود .بعدش اومدیم خونه نهار خوردیم و چمدونامونو جمع کردیم و با خاله جون و بقیه خداحافظی کردیم و راه افتادیم به طرف هامبورگ . سوئد پیش خاله جون و بقیه خیلی خوش گذشت ولی هوای خیلی سردی داشت .و زیاد هم جالب نبود .به نظر من فقط اسم داره اروپا . یاسمن هم که از موقعی که اولین دستشویی رو تو اروپا رفت خوشش نیومد که چرا اینا اینقدر بی ادبن و تو دستشویی هاشون اب ندارن .خیلی بدش میومد که هر جا میرفت توالت اب نبود . بدی دیگه اروپا این بود که سگ هاشون که خیلی خیلی هم زیاد دارن رو تو رستوران ها با خودشون میبردن که از این کارشون هم اصلا خوشم نیومد . دیگه اینکه قبلا همیشه فکر میکردم که اروپا خیلی باید جای قشنگ و تمیزی باشه که الان میبینم نه اصلا اینطور نیست .وقتی تو خیابون هاش راه میرفتیم رو زمین رو که نگاه میکردم تما سطح زمین تکه های گرد و سفیدی رو زمین پر بود بعدش که پرسیدم که چرا رو زمین اینطوری هست که گفتن اینا همش ادامسه . یا اینکه کثافت های سگ هاشون تو خیابون پر بود . به طوری که وقتی راه میرفتیم باید مراقب میبودیم که پامون رو کثیفی های سگ ها نره . خوب برای این پست فکر میکنم همین اندازه کافی باشه که زیاد خسته نشین . انشالله فردا با بقیه خاطرات میام . ***************************** پی نوشت:یاسی جونم از روز ۵ شنبه تعطیل شده تا یک شنبه هفته اینده . روز جمعه با عمو جواد و خاله نظیره و عمو حمید و خاله پروانه رفتیم فجیره .میخواستیم اونجا وبلا بگیریم که همه پر بود و جا نداشتن . ما هم دوری زدیم و نهار خوردیم .بعدش هم رفتیم کنار دریا چای و عصرانه خوردیم . تا شب اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه . عماد و یاسمن هم حسابی بازی کردن و بهشون خوش گذشت . بعدش هم تا نشستیم تو ماشین یاسمن خوابش برد تا فردا صبحش که ساعت ۷ بیدار شد و نذاشت که ما هم بخوابیم روز شنبه هم رفتیم العین .اونجا هم اول رفتیم و نهار خوردیم و بعدش رفتیم به طرف کوه که چون خیلی ترافیک بود منصرف شدیم و همون پایین کوه که با صفا تر بود و شلوغ نشستیم و چای و عصرانه رو اونجا خوردیم . بچه ها هم رفتن و حسابی بازی کردن . روز یک شنبه هم نهار خونه عمو جواد و خاله نظیره دعوت شدیم که رفتیم و بعد از ظهر هم رفتیم سیتی سنتر و من از کارفور خرید خونه رو انجام دادم و بعد اومدیم خونه . امروز هم با یاسمن رفتیم پارک نزدیک خونمون و یاسمن بازی کرد و من هم پیاده روی .





)
کلی تعجب کردم چرا که همه خیابون هاش همین طور بود و گفتن که دولت سالیانه خیلی هزینه تمیز کردن این ادامس ها رو از رو زمین میکنه که تمیز بشه .ولی باز هم زمین ها پر ادامس هست .![]()
.
حلول ماه مبارک رمضان رو بر همه مسلمانان تبریک میگم .
طاعات و عباداتتون قبول باشه .
سلام مامانی ها خوبین
*************************
اول از همه بگم که وبلاگ یاسمن جونم 2 ساله شد
.اول شهریور تولد 2 سالگی وبلاگ یاسمن جونی بود .انگاری دیروز بود که این وبلاگ رو درست کرده بودم .خیلی زود گذشت .
*************************
تا تولد خود یاسمن جونی هم فقط یک ماه و یک هفته دیگه مونده .دخترکم داره 5 سالش میشه .امسال که هیچ کسی هم نیست که برای تولد یاسمن دعوتشون کنیم .همه دوستاش رفتن مسافرت .![]()
*************************
روز جمعه هم هفتمین سالگرد ازدواجمون هست . خیلی زود گذشت .باورم نمیشه به همین زودی هفت سال گذشت .
*************************
یک ماه دیگه هم مدرسه هاش شروع میشه و خانومی مون محصل میشه .هنوز نرفتیم که لباس هاشو از مدرسه بگیریم .شاید هفته دیگه برم و لباساشو بگیریم .و هم ببینم از کی شروع میشه مدرسش .سالهای دیگه که از 15 شهریور شروع میشد ولی امسال بخاطر ماه رمضان مدرسه ها از مهر شروع میشه .
هنوز کیف و لوازم مدرسه هم براش نگرفتم .چون میدونم اگه بگیرم تا روزی که بخواد بره مدرسه باید یکی دیگه بگیرم .منم گذاشتم اخر سر بگیرم .البته یک کیف پارسال براش گرفته بودم اینقدر دوست داشت بره مدرسه و کیف داشته باشه یک کیف مدرسه و کل لوازم التحریر یک سری کامل براش گرفتیم .ولی برای مدرسش میخوام جدید بگیرم .
*****************************
نمیدونم همه دختر های هم سن یاسمن لجبازن یا فقط دخملی من اینطوریه .مکافاتی دارم باهاش وقتی میخوایم بریم بیرون .برای لباس پوشیدن و مو بستنش .هر لباسی که براش بیارم میگه اینو نمیخوام اینو دوست ندارم .با هزار دردسر لباسشو تنش میکنم و دوباره موقع مو بستن روز از نو روزی از نو . دوباره این مدلی نمیخوام موهامو ببندی اینجوری دوست ندارم .خلاصه کلی دردسر داریم با این دختری .
هر چی هم باهاش صحبت میکنم که لباسی که من براش انتخاب میکنم حتما خوبه و بهش میاد قبول نمیکنه .خودش هم که اگه بخواد به سلیقه خودش لباس بپوشه که افتضاحه .![]()
*************************
کامپیوتر و سی دی رو هم هنوزم خیلی دوست داره و اگه بزارمش از صبح تا شب میخواد بشینه پیش کامپیوتر و سی دی ببینه . البته الان خیلی محدود کردم و فقط یک روز در میون یک ساعت اجازه داره سی دی ببینه .کامپیوتر رو رمزی کردم که نتونه روشنش کنه . هر موقع که میخوام روشنش کنم یاسمن میاد و میخواد ببینه رمزش چیه
. یک بار هم موفق شد و رمزشو یاد گرفت
که مجبور شدم دوباره عوضش کنم .
نیمه شعبان و میلاد با سعادت حضرت مهدی(عج) رو به همه تبریک میگم .
همچنین به روایتی تولد دختر گل خودم رو تبریک میگم که اونم روز نیمه شعبان به دنیا اومد .درست مثل 5 سال پیش که یاسمن به دنیا اومد اون روز هم جمعه بود و نیمه شعبان .چقدر زود میگذره داره 5 سال میشه از اون روز خوب و به یاد ماندنی .
******************************
چند روز پیش بلاخره در یک اقدام سریع و بدون اصلاع بابا جون و به خواست خود یاسمن رفتیم و موهاشو کوتاه کردم .اخه هوا خیلی گرم شده و موهای یاسمن خیلی بلند شده بود و همش گرمش میشد ومیگفت برم موهامو کوتاه کنین من میخوام موهام کوتاه باشه منم بلاخره رفتم و موهاشو کوتاه کردم تا روی شونه هاش .خودش که خیلی خوشش اومد .بابا جون هم اولش همش میگفت چرا کوتاه کردی موهاشو ولی بعدش دیگه هیچی نگفت .
****************************
چند روز پیش داشت تو خونه بدو بدو میکرد که پاش به فرش گیر کرد و افتاد و چونش خورد به دیوار و شکافته شد و خون شد و کلی گریه کرد دخترکم .من تو اشپزخونه بودم که دیدم صدای افتادن و بعدش هم گریه یاسمن بلند شد . اومدم دیدم با صورت رو زمین افتاده و گریه میکنه . بغلش کردم و دیدم صورتش طوری نشده و پرسیدم که کجات خورد که چونشو نشون داد . خواستم هواسشو پرت کنم گفتم وای ببین داره خون میاد تا دستشو برد زیر چونش و نگاه کرد دید دستش پر خون شده خونارو که دید گریش بلند تر شد .وقتی نگاه کردم زیر چونشو دیدم بدجور شکاف خورده و باز شده و گوشتش معلومه به هر بدبختی بود خونشو بند اوردم و با بتادین ضد عفونیش کردم .تا دیروز هنوز هم زیر چونش زخم بود که دیروز خودش افتاد .
****************************
راستی فرشته مهربون شبها میاد و ناخن های یاسمن رو لاک میزنه .صبح که یاسمن از خواب بیدار میشه و ناخن هاشو میبینه خیلی خوشحال میشه کلی ذوق میکنه .منم میگم چون دختر خوبی هستی فرشته ها میان و برات لاک میزنن .
****************************
دیگه اینکه 10 روزی عمو جون یاسمن اومده بودن پیش ما و یاسمن همش میگفت ما هم با عمو فرید بریم مشهد .
اینم چند تا عکس از یاسمن جون با موی کوتاه

عروسک من در فست فود امارت مول

یاسمن و باربی در toy store

موی کوتاه بهش میاد یا نه؟
اول از همه سلام
دوم اینکه روز پدر و ولادت حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم .روز پدر و به بابا جون خوب و مهربون یاسمن بازم با تاخیر تبریک میگم .همچنین به پدر خودم و پدر همسرم تبریک میگم .از خدای بزرگ میخوام همیشه سایه شما دو پدر عزیز رو سرمون باشه و دعای خیرتونو هیچ وقت از ما دریغ نکنین .
بازم دیر شد اپ کنم .
********************
یک خطر بزرگ هفته قبل از بیخ گوش بابا جون خدا رو شکر رد شد .هفته قبل شب که بابا جون میخواد بیاد خونه میره که پلاستیکای خرید رو بزاره صندوق عقب ماشین .در صندوق رو که باز میکنه در به شدت باز میشه و همون موقع هم بابا جون وسایلا رو میخواد بزاره که تا سرشو میاره پایین در صندوق عقب به شدت میاد پایین و میخوره به سر بابایی .و تا بابا جون سرشو میاره بالا میبینه صورتش پر خون شد .بله سر بابا جون میشکنه و یک شکاف چند سانتی باز میشه .همون موقع من زنگ زدم به موبایل بابا جون که دیدم صداش داره میلرزه تا پرسیدم چی شده گفت که سرم به در خورده و داره خون میاد .خیلی نگران شدم خودتون میدونین ادم این جور خبرارو که میشنوه چه حالی به ادم دست میده . به بابا جون گفتم زود بورو بیمارستان و گوشی رو قطع کردم .خیلی نگران شده بودم همش فکر میکردم اتفاق بد تری نیوفتاده باشه و همسرم به من گفته در خورده به سرم .بازم خوب بود که داداشم بوده با همسرم و کمی خاطرم جمع بود که تنها نیست .خلاصه تا یک ساعت بعد دلم به هزار راه رفت اینقدر میترسیدم که حتی جرات نمیکردم زنگ بزنم و بپرسم که چی شد .بلاخره زنگ زدم به موبایل داداشم و ازش پرسیدم که چی شد که گفت اتفاقی نیوفتاده و کمی خراش بوده که خوب شده و بیمارستان هم نرفتیم الان اومدیم برای تو حیاط گل بخریم . منم که اینو شنیدم خاطرم جمع شد وکمی هم همسری بیچاره رو ملامت کردم که منو نگران کرده و اتفاقی نیوفتاده بوده .یک ساعت دیگه هم گذشت و دیدم که بابا جون داداشم اومدن . در و که باز کردم همسری رو دیدم با یک سر باندپیچی کرده .که تازه متوجه شدم داداشم به خاطر اینکه من نگران نباشم دروغ گفته به من .سر همسری چند تا بخیه خورده بود و کمی از موهاشم تراشیده بودن که بتونن بخیه بزنن .خدا رو شکر که بخیر گذشت .چند روز سرش باند پیچی بود و یک روز در میان میرفتیم برای پانسمان و ضد عفونی کردن .هفته بعد هم باید بریم که بخیه ها رو در بیارن .
*************************
یاسی جونم هم چند روز سرماخورده بود و اصلا حال نداشت و بی اشتها شده بود که الان خدا رو شکر کمی بهتر شده .
هوا خیلی خیلی گرم شده .
*************************
فستیوال تابستانی دبی هم چند روزه شروع شده و دو سه بار یاسمن رو بردم ریف مول که اونجا برای بچه ها برنامه دارن . هم نمایش و مسابقه هم نقاشی و کاردستی و نقاشی روی صورت بچه ها .یاسمن جون هم هر دفعه رفته صورتشو داده براش نقاشی کشیدن .یک بار پروانه یک بار گربه و دفعه اخری هم گفته میخوام گل بکشه تو صورتم .برنامه های جالبی هست برای بچه ها .همین که اینجا که همه بچه ها تنها هستن و جای دیگه ای هم نمیشه که بچه ها رو برای تفریح ببریم به خاطر گرمی هوا این برنامه ها برای سرگرمی بچه ها خیلی خوبه .
************************
یاسمن خانوم هم این چند وقت خودشو با نقاشی کشیدن و تلویزیون دیدن سرگرم میکنه .تازگی ها نقاشی با اب رنگ رو بیشتر میپسنده .با اسباب بازیهاش هم اصلا کار نداره چند وقته همه رو ول کرده حتی بهشون نگاه هم نمیکنه در حالی که قبلا خیلی باهاشون بازی میکرد .الان دیگه بزرگ شده و بازی با عروسک و اسباب بازی براش جالب نیست .بازی این روزاش بیشتر عروس بازی هست .مثلا یاسی عروس میشه و ما مهمون ویاسمن میاد مثل عروسا به ما خوش امد میگه و با ما سلام احوال پرسی میکنه .
حرفهای خیلی قلمبه سلمبه ای هم تازگی ها یاد گرفته که خیلی خوشم میاد.
مثلا وقتی از ما میخواد که براش کاری رو انجام بدیم اولش میگه :خدا تو رو خیر ببینه (خدا خیرت بده)این کارو برام انجام میدی؟
یا اون روز که به خاطر سرماخوردگیش براش سوپ درست کرده بودم بعد از اینکه سوپشو خوردبه من میگه مامان مرسی سوپ فوق العاده خوشمزه شده بود .
کلماتی مثل :اتفاقا .. .. به هیچ وجه ..و چند تا کلمه دیگه که الان تو ذهنم نیست رو خیلی خوب تو جمله هاش به کار میبره.
نقاشی کشیدنش خیلی بهتر شده الان دیگه فکر میکنه و نقاشی میکشه . راستی روز پدر هم برای بابا جونش نقاشی کشیده بود وشب که بابا جون اومد خونه نقاشی رو بهش داد و گفت این برای شماست .
توی نقاشیهاش خورشید ..باران..خونه با پله هاش ...دریا...سبزه ...گل و درخت میکشه .
*************************
روزهای جمعه با بابا جون و دایی سعیدش میره استخر جلوی خونمون و شنا میکنه و قبلا توی استخر بچه ها میرفت ولی الان میره توی استخر بزرگها و بازوبنداشو میبنده به بازوهاش و میره تو استخر بزرگها و بازی میکنه .خودش خیلی خوشحاله که توی استخر بزرگها میره و دیگه نمیترسه .